یک فنجان حرف تازه دم....
  
 یادداشت های بی وقت
 
خرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31
 
آرشیو

آموزش آنلاین فارکس Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
شنبه 11 خرداد ماه سال 1387
بار دوم

صبح روز چهارشنبه،هواپیمایی به مقصد آمستردام از فرودگاه امام خمینی پرید و این دومین باری بود که من به بدرقه یک مسافر پرواز آمستردام می آمدم.فکر نمی کنم هیچ وقت،بازه زمانی این دو دفعه از یادم برود.....اصلا شاید به یک معیار مقایسه تبدیل بشود برای من.مثلا وقتی با خودم،دارم به خودم فکر می کنم؛به این نتیجه برسم که از آن باراول تا این بار دومی که مسافر ما سوار هواپیمای آمستردام شد،من خیلی بزرگتر شده ام هان....خیلی عاقلتر و خیلی خیلی منطقی تر....

یا مثلا شاید یک روز برای یکی از بچه ها یا نوه هایم تعریف کنم:"از آن بار دومی که مسافر ما به آمستردام پرید،من فهمیدم دنیا را همانجوری که هست می بینم؛نه همانطور که دلم می خواهد"

مهدی رفت.شاید برای همیشه.مادرش گریه کرد.من خوشحال بودم ولی.99 درصد به خاطر اینکه خودش خوشحال بود و اینکه سعادت و خوشبختی اش به این رفتن گره خورده بود؛ و 80 درصد به خاطر خاصیت ذاتی مهدی که ناخودآگاه یادآور حقیقت "دوری و دوستی" است!

حالا می توانم یک دو سال غبار و زنگار را دوباره از روی صندوقچه خاطراتم پاک کنم،نفس راحتی بکشم،و بستگی به زمان دارد که چه وقت،دوباره به خودم بگویم:"نه،انگار باز هم می شود مهدی را دوست داشت و برایش دلتنگ شد"!

پ.ن:اصلا هم به من ربطی ندارد که جمع 99% و 80%،چند می شود!!!


 
چهارشنبه 4 اردیبهشت ماه سال 1387
خوشبختی

آینه بخار گرفته حمام را با کف دست پاک می کنم.تنها چند ثانیه فرصت دارم؛یعنی تا دوباره بخار نگرفته، تا شکلک درآورم، eeee کنم و ye ye ye ye ye!

نمی دانم به خاطر شوک سوزنی این رشته های تیز ِ آب است که روی شانه های برهنه ی روحم فرو می ریزد،به خاطر کِیفی است که از استنشاق بوی این شامپو بهم دست داده ،یا به خاطر مرغ سوخاری هاییست که دیشب با حسین توی سوپر استار خوردیم و بعدش هم رفتیم جمشیدیه کمی چرخیدیم،یا به خاطر هر چیز دیگر، که یکهو احساس می کنم چقدر خوشبختم!

یک ترانه بی معنی که نمی دانم  مصرع بعدی اش چیست می خوانم و به این فکر می کنم که چه خوب شد خواننده نشدم!دمپایی های حمام را در می آورم و مثل بالرین ها دور خودم فر می خورم تا کیفم بیشتر شود.

....با حوله حمام،یکراست می روم پشت پنجره و حس خوشبختی ام دو چندان می شود.کفترها برای سومین روز متوالی،باقالی پلوهایی که از مهمانی پس پریشب زیاد آمده بود و من برایشان ریخته بودم پشت پنجره تا حسین غرغر نکند که بعد از یک مهمانی باید تا یک هفته غذای مانده بخوریم؛را با اشتها خورده اند.

سشوار را روشن می کنم.تلفن زنگ می زند ولی دوست دارم صدایش را نشنوم.خب سشوار روشن است مثلا!تلفن می رود روی پیغامگیر.فقط می شنوم که صدا،صدای صاحبخانه مان است ،نمی خواهم حس تر خوشبختی ام را خشک کند .

غروب زنگ می زنیم بهش.می گوید ۱۵ میلیون تومان به کرایه خانه اضافه کنید.آنهم نه به صورت رهن.اجاره می خواهد.یعنی ۴۵۰ هزار تومان به اجاره!(فعل این جمله به قرینه عصبی حذف شده!)لابد از برکات سال نوآوریست دیگر!

تلویزیون مدام دارد زرزر می کند:اییییرانی قهرمان،ایرانی پهلوان،ایرانی همیشه جاویدان.....

خفه اش می کنم تا چشمم به آن چشمهای گرد مجری اخبارورزشی،نیفتد که وسط اعلام برنامه بازی های لیگ فوتبال اروپا بی مقدمه  از دور دوم انتخابات مجلس حرف می زند.

یک مسیج می آید برایم که به فلانی رأی بدهید.....که لابد سال دیگر  پولی که در طول سال جمع کرده ایمخانه بخریم ،کفاف خرید یک متر  قبر را هم ندهد!

می خواهم احساس خوشبختی و غرور کنم از خون سیاوش،از کمان آرش و ببالم که ایرانی ام اما یکهو یاد مهدی می افتم که قطری ها به خاطر ملیت ایرانی اش،ویزا ندادند بهش.

می خواهم به قول سعدی احساس خوشبختی کنم و خدا را شکر گویم از آنکه به مصیبتی گرفتارم نه به معصیتی(البته نه به این شدت!)،ک ولی په ه ه ه !

ولی با اینهمه،هنوز احساس می کنم خوشبختم.نمی دانم چرا....شاید باد در اسرع وقت به یک روانپزشک مراجعه کنم!

 


 
چهارشنبه 7 فروردین ماه سال 1387
برای تو که خیلی ماهی

سال، نو می شود و تو ای آرزوی کهنه؛اسمت را گذاشتم روی ماهی عیدم

تویی که چند ماهی می شود در تُنگ تَنگِ دلشوره ام داری جان می دهی

و چشمانت که گمان می کنم به سبزه ها رفته باشد(بس که خیره مانده ای بهشان) دارد

 می پژمرد!

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 7644


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها