یک فنجان حرف تازه دم....
  
 یادداشت های بی وقت
 
خرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31
 
آرشیو
 
سه شنبه 25 دی ماه سال 1386
آدم برفی

زبان برف بند آمده است  دیگر از این همه زشتی.از این همه کثیفی و چرک مردگی زمین.از این همه آشفتگی و غرولند آدمها.چه بد که فرض محال،محال نیست و چه خوب که هرچه تلاش می کنم هیچ تصویری از رقصیدن خدا توی ذهنم نقش نمی بندد و دلم خوش می شود که تئوری فوق را سوسک کرده ام!...واقعا شانس آوردم. وگرنه باید کار و زندگی ام را ول می کردم و رقصیدن خدا با ساز هردمبیل آدمها را تجسم می کردم .

کاشکی برف بیاید....

یخ کردیم،لیز خوردیم،دست و پایمان شکست؛بس است دیگر برف....

برای صبحانه آفتاب می خواهد دلم....

و برای ناهار،باران...

دسر هم برف بیاید اگر،بد نیست....با طعم آسمان.

چه خوب که خدا نمی رقصد.

با اینکه ساز من آنقدرها هم ناکوک نیست.با اینکه همیشه دلم می خواهد سرد باشد و یخبندان تا آدم برفی ای که از تو ساخته ام ، وا نرود.....آب نشود....تمام نشود....زنده بماند همیشه.

آدم برفی که حرف بدی نیست،برمی خورد بهت!!اصلا کاشکی من هم آدم برفی بودم.اینجوری حداقل از سردی نگاه آدم غیربرفی ها،دلم نمی سوخت....ذوب نمی شد.ذهن زمستانی تو ،که سوختن نمی فهمد چیست.خیلی هنر بکند،یخ می زد فقط.برفی تر می شود.

چه خوب که خدا نمی رقصد.خدا را چه دیدی؟شاید یکهو خورشید ویار کردم!!

   

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 8776


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها